تراشیدن ریش مقام معظم رهبری در زندان ساواک+عکس دیده نشده

این قدر خوشحال شده بودم… که بی اختیار با این سلمانی و آن گروهبان مرتب بنا کردم حرف زدن و خندیدن… تعجب می‌کردند اینها که من چه طور آخوندی هستم که دارند ریشم را کوتاه می‌‍کنم و من این قدر خوشحالم… به او گفتم استاد این آینه را بده چانه ی خودم را چند سال… […]

این قدر خوشحال شده بودم… که بی اختیار با این سلمانی و آن گروهبان مرتب بنا کردم حرف زدن و خندیدن… تعجب می‌کردند اینها که من چه طور آخوندی هستم که دارند ریشم را کوتاه می‌‍کنم و من این قدر خوشحالم… به او گفتم استاد این آینه را بده چانه ی خودم را چند سال…

به گزارش افکارنیوز به نقل ازتریبون ، شنیده شده بود که ریش روحانیون را در زندان می‌تراشند. از بیرجند که راه افتاده بودند این فکر رهایش نمی‌کرد گاه موهای نه چندان پرپشت خود را می‌کشید تا به دردی که با کشاندن تیغ بر صورتش برمی‌خواست، عادت کند.«وحشت عظیمی از آن آنچه در بیرجند انتظارش را داشتم و آن عبارت بود از تراشیدن ریش، خشکِ خشک.. منتظرش بودم.»
و آن لحظه از راه رسید و در انباری سابق باز شد. آرایشگر یک گروهبان در چهارچوب در ظاهر شدند. یک صندلی هم با خود آورده بودند. به او اشاره کردند که بیاید و روی صندلی بنشیند. شنیده بود بعضی روحانیون هنگام تراشیدن ریش مقاومت کرده‌اند. شاید حضور گروهبان برای مقابله با این مقاومت ها بود.«مقاومتی نداشتم و نکردم. آماده بودم. چون می دانستم فایده ای ندارد. دست و پای من را می‌گیرند و بعد مقداری کتک می‌زنند و بعد آن کاری که نباید بشود… خواهد شد.»
نشست. منتظر بود دست آرایشگر بالا بیاید و لبه تیغ را روی صورت او مماس کند ناگهان دید آن چه روی صورت او به راه افتاده دستگاه مو زن است. تمام نگرانیها و انتظارهای موحش غیب شان زد. «این قدر خوشحال شده بودم… که بی اختیار با این سلمانی و آن گروهبان مرتب بنا کردم حرف زدن و خندیدن… تعجب می‌کردند اینها که من چه طور آخوندی هستم که دارند ریشم را کوتاه می‌‍کنم و من این قدر خوشحالم…{تمام که شد} به او گفتم استاد این آینه را بده چانه ی خودم را چند سال است ندیده‌ام… خنده اش گرفت. آینه اش را داد. بنا کردم به صورتم نگاه کردن. دیدم بله؛ آدم مثل این که خودش را درست نمی‌شناسد.»
… هنگام برگشت آن افسر عبوس آقای خامنه ای را دید و با زبان تمسخر از فاصله ای که دور هم بود صدا بلند کرد:«آشیخ! ریش‌ات را زدند من هم با همان صدای بلند گفتم: بله و با خنده ادامه دادم الحمدالله مدت‌ها بود چانه ام را ندیده بودم که دیدم… احساس کردم من هیچ ناراحتی ندارم. شاید تعجب کرد. دلش می خواست که من ناراحت و متاسف و غمگین بودم که نبودم

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ |
ارسال دیدگاه

بردگى دختران در ديروز و امروز
http://www.nasimeentezar.ir/post/341

مروري بر نبرد خيبر(شرايط در نبرد خيبر چگونه و به نفع چه کساني بود؟)
http://www.nasimeentezar.ir/post/340

ارتباط جالب رنگ ناخن هاي بدن با سلامتي بدن(ايا شما سالم هستيد؟)
http://www.nasimeentezar.ir/post/334

?آسيب‌پذيري سايبري ايران
http://www.nasimeentezar.ir/post/339

تراشيدن ريش مقام معظم رهبري در زندان ساواک+عکس ديده نشده
http://www.nasimeentezar.ir/post/338

زندگي در عصر ظهور چگونه است
http://www.nasimeentezar.ir/post/337

رواياتي از نشانه هاي ظهور
http://www.nasimeentezar.ir/post/336

وقتي دست عربستان،قطر و صهيونيسم در يک کاسه رو ميشود
http://www.nasimeentezar.ir/post/335

فاسد بودن زمانه، جواز گناه؟!
http://www.nasimeentezar.ir/post/332

چگونه مي‌ توان دغدغه‌ ي حمايت از توليد ملي را ايجاد کرد؟
http://www.nasimeentezar.ir/post/333

بداء در زمان ظهور(۳)
http://www.nasimeentezar.ir/post/330

KHAMENEI