اشعاری زیبا در مدح امام هشتم علیه السلام

ای عرشیان به شهر خراسان سفر کنید شب را در این بهشت الهی سحر کنید با زائرین این حرم الله سر کنید مدح رضا چو آیه قرآن ز بر کنید عید بزرگ شیعه آل پیمبر است میلاد هشتمین حجج الله اکبر است ای دل بگیر جان و به جانان نظاره کن بر چهره حقیقت ایمان […]

ای عرشیان به شهر خراسان سفر کنید

شب را در این بهشت الهی سحر کنید

با زائرین این حرم الله سر کنید

مدح رضا چو آیه قرآن ز بر کنید

عید بزرگ شیعه آل پیمبر است

میلاد هشتمین حجج الله اکبر است

ای دل بگیر جان و به جانان نظاره کن

بر چهره حقیقت ایمان نظاره کن

یک لحظه بر تمامی قرآن نظاره کن

در دست نجمه نجم فروزان نظاره کن

میلاد پاره تن زهرا و احمد است

شمس الشموس عالم آل محمد است

این مظهر جمال خداوند اکبر است

آیینه تمام نمای پیمبر است

خورشید نجمه یا مه افلاک پرور است

قرآن روی سینه موسی ابن جعفر است

بر خلق آسمان و زمین مقتداست این

جان رو نما دهید که روی خداست این

روشن هزار سینه سینا به نور او

چشم هزار موسی عمران به طور او

صف بسته اند خیل رسل در حضور او

دل بحر بی کرانه ای از شوق و شور او

ریزد برات عفو خدا از نظاره اش

دوزخ بهشت می شود از یک اشاره اش

هر قامتی که سرو لب جو نمی شود

هر صورتی که وجه هوالهو نمی شود

هر پادشه که ضامن آهو نمی شود

هر کس که نام اوست رضا، او نمی شود

در طوس پاره تن احمد بود یکی

آری رئوف آل محمد بود یکی

ای خلق خاک پای تو یا ثامن الحجج

جان جهان فدای تو یا ثامن الحجج

قرآن پر از ثنای تو یا ثامن الحجج

ایمان بود ولای تو یا ثامن الحجج

دین را به جز ولای تو اصل و اصول نیست

تهلیل بی ولای تو هرگز قبول نیست

گردون هماره دور زند در طریق تو

خورشید خشت گوشه صحن عتیق تو

با آن همه کرامت و لطف دقیق تو

خود را شمرده اند گدایان رفیق تو

دستی که دست لطف خدا می شود تویی

شاهی که خود رفیق گدا می شود تویی

یکسان بود به وقت عطای تو خاص و عام

فرقی نمی کند به درت شاه یا غلام

سلطان ندیده ام ز گدا گیرد احترام

پیش از سلام زائر خود را کند سلام

پیوسته دست بر سر زوار می کشی

تو کیستی که ناز گنه کار می کشی

پاییز بوستان دل ما بهار توست

در شهر طوسی و همه عالم دیار توست

گل بوسه امام زمان بر مزار توست

شیعه به هر کجا که رود در کنار توست

چشم و چراغ و محفلم اینجاست یا رضا

هر جا سفر کنم دلم اینجاست یا رضا

شرمنده ام از این که بپرسند کیستم

از ذره کمترم نتوان گفت چیستم

در پرتو کرامت خورشید زیستم

روزی که نیستم به کنار تو نیستم

با یک دم تو صبحدم عید می شوم

در آفتاب صحن تو، توحید می شوم

گل از نسیم صبح بهشت تو بو گرفت

خورشید پیش روی تو از شرم رو گرفت

ماه از فروغ خشت طلایت وضو گرفت

بی آبرو ز خاک درت آبرو گرفت

من دور گندم کرم تو کبوترم

ردّم نکن که از همه بی آبروترم

ای نقش دیده و دل ما جای پای تو

روح الامین کبوتر صحن و سرای تو

مضمون بده که از تو بگویم برای تو

“میثم” کجا و گفتن مدح و ثنای تو

راهم بده که ذاکر ناقابل توام

انگار اینکه خاک ره دعبل توام

استاد حاج غلامرضا سازگار

***

خواستم تا شبی قلم بزنم

خط سرخی بروی غم بزنم

خواستم تا به یاری خورشید

در سیاهی شب قدم بزنم

تا که مخلوط عشق و عقلم را

باز از نو دوباره هم بزنم

مثل هر بار عشق آمد و من

لاجرم حرف از دلم بزنم

حرف دل حرف عشق حرف رضاست

باید از شاه طوس دم بزنم

با دو بال کبوتری وارم

می پرم تا سری حرم بزنم

می پرم تا به ماورا برسم

به حریمی پر از خدا برسم

باز امشب حرم چراغان است

درودیوار ریسه بندان است

ابرها را ببین که آمده اند

باز وقت نزول باران است

ظاهرا باز کعبه می سازند

قبله گاهی که در خراسان است

آسمان با ستاره و ماهش

در زمین مدینه مهمان است

جبرئیل از بهشت آمده و

روی دستش گلاب وقرآن است

نجمه او را بغل گرفته ببین

لبش امشب چقدر خندان است

غرق گلبوسه کرد رویش را

میزند شانه باغ مویش را

چون نسیم بهار آمده ای

چقدر باوقار آمده ای

از تنت بوی یاس می آید

ز کدامین دیار آمده ای

گفته بودی مدینه گریه کنند

با دلی بی قرار آمده ای

از دل زائران خسته ی خود

تا بشویی غبار آمده ای

کرده ای پهن دام عشقت را

آخر اینجا چه کار آمده ای

فکرکردی دلم اسیرت نیست

که به قصد شکار آمده ای

من از اول کبوترت بودم

جلد صحن منورت بودم

هر زمان غصه ای عذابم داد

نام تو بردم و شدم دلشاد

میهمان نه که خانه زاد توام

خاکبوس قدیم گوهر شاد

حرم تو فقط خراسان نیست

دل من هم شده رضا آباد

آمدم تا که حرفهایم را

بزنم با تو ، هر چه بادا باد

چشم درچشم حلقه های ضریح

دست در دست پنجره فولاد

با دلی غرق خواهش آمده ام

قسمت می دهم به جان جواد

کربلای مرا هم امضا کن

راه آن را بروی من وا کن

مثل ابری به روی ایرانی

مظهر رحمتی ، تو بارانی

غیر رویت کجا طواف کنم

که شما کعبه ی فقیرانی

با تو در آسمان رها هستم

بی توام در قفس چو زندانی

حاجتم را نیامده دادی

حرف دل راچه خوب می دانی

مثل هر بار از دو چشمانم

قصه های نگفته میخوانی

موقع مرگ منتظر هستم

مثل آن پیرمرد سلمانی

لحظه ها را برای آمدنت

می شمارم؛صفای آمدنت

دل من مال توست آقا جان

که به دنبال توست آقا جان

روی آن شاخه های بارورت

میوه ی کال توست آقا جان

یا که در بزمتان عزادار و

یا که خوشحال توست آقاجان

در عزای مصیبت جدت

نخی از شال توست آقا جان

به خدا آرزوی لب هایم

بوسه بر خال توست آقاجان

وقت تحویل سال اگر آیم

سال من سال توست آقاجان

در دلم ابر ماتم آمده است

باز بوی محرم آمده است

کار دل را دوباره در هم کن

سینه را کربلایی از غم کن

ماه ذیقعده و زیارت تو

باز پابوسی ات نصیبم کن

کمی از اشک خود به چشمم ده

دیدگان مرا پر از نم کن

دلمان را بگیر، دست خودت

فقط آماده ی محرم کن

چایی روضه هایمان را با

کوثر اشک فاطمه دم کن

بهر شب های ماه ماتممان

مجلس روضه ای فراهم کن

این دل تنگم عقده ها دارد

گوییا میل کربلا دارد

محمد علی بیابانی

***

من ندیدم که کریمی به کرم فکر کند

به چه مقدار به زائر بدهم فکر کند

از شما خواستن عشق است ضرر خواهد کرد

هرکه دروقت گدایی به رقم فکر کند

بهتر این است که زائر اگر آمد به حرم

دوقدم عشق بورزد سه قدم فکر کند

به کف صحن به گنبد به غم گوهرشاد

زیر این قبه به هستی به عدم فکر کند

به دو گلدسته دو تا ساق به دوش گنبد

به رواقی که شده پیش تو خم فکر کند

به چرا سال گذشته دو سه بار و امسال-

فقط این بار…به این قسمت کم فکر کند

به خودش…نه به کسانی که به یادش آمد

چون که در آینه کاری حرم فکر کند

موقع دست به سینه شدن و عرض سلام

کربلایی شده هرکس به علم فکر کند

چون که از باب جواد تو کسی داخل شد

خنده داراست که دیگر به قسم فکر کند

دیر وقتی ست که تا درحرمت دم بدهد

جای دم حضرت عیسی به دو دم فکر کند

بهترین نوع زیارت شده اینکه امشب-

هم کسی گریه کند پبش تو هم فکر کند

مهدی رحیمی

***

عاشقت شد از ابتدا این قدر

دوست دارد تو را خدا این قدر

بغلِ کعبه هم به جان خودت

ما نگفتیم ربّنا این قدر

بی سبب نیست شهرت آهو

آن قدر گریه کرد تا این قدر…

حرمت می رسیم زود به زود

دل نبرده کسی ز ما این قدر

چقَدَر عاشق خودت شده ای

جلوی آینه نیا این قدر

کربلا رفتم و نجف رفتم

من ندیدم برو بیا این قدر

از خدا هم سرت شلوغ تر است

چه کسی داشته گدا این قدر

کرمت مایه خجالت ماست

کم نوشتم ولی چرا این قدر؟

مزد یک بار ما سه بار شماست

هیچ کس سر نزد به ما این قدر

وقت مردن بیا کنارم باش!

ظرف ما را مکن طلا این قدر

کربلای مرا به تو دادند

پس اذیت نکن مرا این قدر

این که عاشق شما شده ایم

کار ما بود یا شما این قدر…؟!

علی اکبر لطیفیان

***

ای در هراس روز قیامت پناه من

ای آشنای اشک من و سوز و آه من

دل پیش تو بهانه ی غربت نمی کند

ای دلبر همیشگی و دلبخواه من

از بنده زادگان توأم ثامن الحجج

بیجا نگفته ام که تو باشی اله من

با تو چه زود ناز مرا می خرد خدا

ای تا حریم قرب خدا شاهراه من

ناراضی از کنار تو هرگز نرفته ام

نومید کی شود ز عطایت نگاه من

من در حریم قدس تو تطهیر می شوم

می ریزد از دعای تو بار گناه من

گفتی برای دیدن من زود می رسی

ای انتظار لحظه ی مرگم گواه من

اینجا مدینه، مکه، نجف یا که کربلاست

اینجا بهشت روی زمین جنت الرّضاست

حسن علیپور

***

نگاه می کنم از آینه خیابان را

و ناگزیری باران و راهبندان را

“من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب”

و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که

حراج کرده غم و رنج های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست

بلند کرده کسی لای لای شیطان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد

چقدر آه کشیدم شهید چمران را

ولیعصر…ترافیک…دود…آزادی…

گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند

پیاده می روم این آخرین خیابان را…

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه

نگاه می کند از پشت شیشه باران را

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست

و چای می خورم و حسرت خراسان را

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز

و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق

به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم

همین که چند صباحی غروب تهران را…

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس

نگاه می کنم از پنجره بیابان را

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است

چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را…

چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است

چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را

نسیم از طرف مشهد الرضاست…ولی

نگاه کن! حرم سرور شهیدان را …

حسن بیاتانی

***

باید به قد عرش خدا قابلم کنند

شاید به خاک پای شما نازلم کنند

دل می کنم از آنکه دل ازتو بریده است

دل می دهم به دست تو تا بیدلم کنند

امشب کمیت شعرم اگر لنگ می زند

فردا به لطف چشم شما دعبلم کنند

ایمان راستین هزاران رسول را

آمیخته اگر که در آب و گلم کنند-

-شاید خدا بخواهد و با گوشه چشم تان

بر رتبه ی غلامی تان نائلم کنند

وقتی سرشت آب و گلم را ازل خدا

بر آن نوشت رعیت سلطان ارتضا

در هشتمین دمی که خدا بر زمین دمید

بوی بهشت هفتم او ناگهان وزید

از شش جهت نسیم خبر داد و بعد از آن

از پنجره صدای اذان خدا رسید

چار عنصر از ولادت او جان گرفته اند

یعنی زمین به یمن وجودش نفس کشید

از صلب سومین گل سرخ خدا حسین

ایران گرفته بوی دو آلاله ی سپید

از هشت بیخود این همه پایین نیامدم

یک حرف بیشتر چه کسی از خدا شنید

توحید ، حرف محوری دین انبیاست

شرط رضا به حکم أنا من شروطهاست

از برکتت نبود اگر ، نان نداشتیم

باران نبود غیر بیابان نداشتیم

سوگند بر تو ای سر و سامان زندگی

بی تو نه سر که این همه سامان نداشتیم

این حوزه ها نفس به هوای تو می کشند

لطفت اگر نبود ، مسلمان نداشتیم

ای آرزوی هر سفر دل از ابتدا

ما قبله ای به غیر خراسان نداشتیم

ما رعیت ری ایم که سلطان به جز رضا

ارباب جز حسین در ایران نداشتیم

خون حسین دررگ ودرریشه ی من است

علم رضا معلم اندیشه ی من است

بالا بلند گفته که طوبی تر از تو نیست

یوسف به حرف آمده زیباتر از تو نیست

گفتند پاره ی تن پیغمبر منی

انگار بعد فاطمه زهراتر از تو نیست

برگ درخت کاشته ی دستهای تو

باشد گواه ما ، که مسیحاتر از تو نیست

این قطره ها به سمت شما رود می شوند

آخر در این دیار که دریاتر از تو نیست

ما تشنه ایم ، تشنه دست نوازشت

آبی در این سراچه گواراتر از تو نیست

این کوهها به عشق شما هشت می شوند

یادآوران نام تو در دشت می شوند

آرامشی اگرچه سراسر تلاطمی

دریای بیکرانه ی امید مردمی

بند آورد زبان مرا بارگاه تو

ای آنکه رستخیر عظیم تکلمی

هر بار نام مادرتان را می آورم

گل می کند کناره اشکت تبسمی

شاعر کنار حسن لب تو سروده است

روییده لاله در دل این سبز گندمی

من چون غبار گرم طوافم به دور تو

تو قبله گاه هفتم و خورشید هشتمی

در هفت شهر عشق به جز تو که ثامنی

آهو چشم های مرا نیست ضامنی

چشم امید بر در لطف تو بسته است

هر زائری که گوشه ی صحنت نشسته است

بارانی است حال و هوای دو دیده ام

اینجا همیشه کاسه ی چشمم شکسته است

از باب جبرئیل به پا بوست آمدن

از آسمان رسیده و رسمی خجسته است

آن پیرمرد تشنه در آن گوشه ی حرم

از راه دور آمده و سخت خسته است

با صد امید حاجت این بار خویش را

با پارچه به پنجره فولاد بسته است

وا شد گره ز پارچه ، حاجت روا شده است

یعنی که زائر حرم کربلا شده است

با یاد خاطرات سفر با عشیره ام

بر عکس یادگاری باصحن ، خیره ام

از بس دلم شکسته برای زیارتت

با اشک شوق گرم وضوی جبیره ام

یاد غروب های زیارت هنوز هم

گاهی پی دو جرعه ی جامع کبیره ام

یا “قاده الهداه و یا ساده الولاه”

مستبصرٌ بشأنکم ، این است سیره ام

فرموده اید ؛ فعلکم الخیر یا رضا

ای هشتمین کلامکم النور ، تیره ام

از بس گناه دور و برم را گرفته است

چون تک درخت خشک میان جزیره ام

ما هم شنیده ایم که فرموده ای شما

هستم در انتظار ظهور نبیره ام

دعبل کجاست تا بنویسد در این فراز

عجل علی ظهورک یا فارس الحجاز

محسن عرب خالقی

***

رضا اگر چه به صورت، از آن حرم دورم

من از تو دور که باشم، ز خویش هم دورم

میان اینهمه دوری ترانه دل من

شده «تو با منی اما من از خودم دورم»

تو آفتابی و با من نفس نفس نزدیک

به رنگ سایه گر از تو قدم قدم دورم

جدا ز کوی تو آنقدر دورم از شادی

که از وجود به اندازه عدم دورم

اگر که یک قدم آیم سوی خراسانت

همان قدَر به خدا از غروب و غم دورم

شده‌ست فاصله در پیش رو گناهانم

به من مگو منِ بیچاره از تو کم دورم

مگر که اینهمه بیچارگی کم است که من

کبوتر توأم امّا از آن حرم دورم

غریبِ غُربتم از حضرت رضا مهجور

گدای مطلقم از مطلقِ کرم دورم

اگر چه منّت عینُ النعیمِ لطفت هست

ولی ز کوی تو یا «غایه النِعم» دورم

ز حادثات جهانی تو خود پناهم باش

مکن از آن حرمِ امنِ محترم، دورم

ز فیض عام تو ای آفتاب ملّت‌ها

ز بارگاه تو ای قبله اُمم، دورم

هر آنچه رحمت و فضل و سخا و لطف ترا

حساب می‌کنم، از تو به هر رقم، دورم

ز مشهدت که خیابان آن «ارم» خوانند

از آن حرم نه، که از روضه ارم، دورم

به کفشداری و فرّاشی‌ات امیدم هست

اگر ز خدمت آن شاه پر خدم دورم

مگر تو بر سرم از لطف پای بگذاری

که مورم و ز سلیمان محتشم دورم

اگر چه گم نکنم کوکب هدایت تو

مکن ز کوی خود ای «نور فی الظُلَم» دورم

فکیف أقطع منک الرجاءَ یا مولا؟

أجب بفضلک یا کاشف الهمم، دورم

کسی زبان مرا در غمت نمی‌فهمد

که از امیر عرب، خسرو عجم دورم

زیارت تو طلب دارم از خدا، تا کی

به شکل «لا» ز در خانه «نعم» دورم؟

اگر چه زائر عارف نی‌ام، ز محضر خود

مکن به جان جوادت دهم قسم- دورم

غریب عالم محرومی‌ام، ولی از خویش

مدار، ای به کرم در جهان عَلَم، دورم

همینکه خواب روم، بر ضریح توست سرم

همینکه باز کنم پلک‌ها ز هم، دورم

هزار شب بشوم همجوارتان از شوق

دوباره پیش خودم فکر می‌کنم دورم

دلم برای تو ننوشته شعر خود خوانده

تو با منی اگر از دفتر و قلم دورم

اگر طلب کنی‌ام، جان دهم ز شوق، اینبار

که دوری‌ات نکند از تو باز هم دورم

محمد سعید میرزایی

۲۰ شهریور ۱۳۹۲ | پیوندک |
ارسال دیدگاه

*

code

KHAMENEI KHAMENEI