اشعار شهادت امام صادق،شعر وفات امام صادق(ع)

اشعار شهادت امام صادق،شعر وفات امام صادق(ع)

… کوچه کوچه مدینه لبریز از عطر و بوی محمّدی شده است به تن شهر باز گشته حیات غرق در رفت و آمدی شده است دم به دم با دم مسیحائیت منتشر می کنی حقایق را به دیار مدینه می بخشد چشم های تو صبح صادق را مثل جدّت مدینه العلمی ششمین آفتاب اندیشه با […]

http://www.zohur12.ir/wp-content/uploads/2011/09/Shahadat_imam_sadegh_1430_03_by_emad01.jpg

کوچه کوچه مدینه لبریز از

عطر و بوی محمّدی شده است

به تن شهر باز گشته حیات

غرق در رفت و آمدی شده است

دم به دم با دم مسیحائیت

منتشر می کنی حقایق را

به دیار مدینه می بخشد

چشم های تو صبح صادق را

مثل جدّت مدینه العلمی

ششمین آفتاب اندیشه

با بیان پیمبرانه ی تو

شد به پا انقلاب اندیشه

با شکوه تو تا هزاران سال

سرفرازست رایت شیعه

که به «قال الامام صادق» ها

زنده مانده هویّت شیعه

لحظه لحظه زراره پرور بود

یابن طاها! نبوغ چشمانت

شده صدها مفضّل و جابر

ریزه خوار فروغ چشمانت

در عروج الهی ات هر دم

جان تو شوق بندگی دارد

نیمه ی شب قنوت دستانت

درس عشق و پرندگی دارد

مست پرواز می کند دل را

ربّنای فصیح چشمانت

به جهان جان تازه بخشیده

لحظه لحظه مسیح چشمانت

یک شب بی قرار و بارانی

که تو بودی انیس سجاده

از غم تو فراتِ خون می شد –

زمزم چشم خیس سجاده

آن شبی که در آتش کینه

باغ یاس و شقایقت می سوخت

هیزم و تازیانه آوردند

چِقَدَر قلب عاشقت می سوخت

ای محاسن سپید آل الله!

دست بسته تو را کجا بردند؟

تن تو در مدینه بود امّا –

دلتان را به کربلا بردند

قلب تو مثل این حسینیه ها

شب جمعه همیشه هیئت داشت

داغ هفتاد و دو گل پرپر

در نگاه ترت اقامت داشت

گریه بر داغ سید الشهدا

شده بود افضل العباداتت

وقت روضه دل تو زائر بود

گوشه‌ی قتلگاه میقاتت

مجلست روضه خوان نمی خواهد

در حضورت اشاره ای کافی ست

تا شود حجره‌ی تو کرب و بلا

گریه ی شیرخواره ای کافی ست

آن شبی که سه مرتبه آمد

خاتم الانبیا به یاری تو

از غروب غریب عاشورا

یاد می کرد اشک جاری تو

این طرف بی کسی اهل حرم

آن طرف ازدحام و هلهله بود

این طرف یک امام بی یاور

آن طرف یک سپاه حرمله بود

دیگر از کاروان عاشورا

چشم در خون نشسته ای مانده

تکیه گاهی به غیر غربت نیست

آه! نیزه شکسته ای مانده

یک نگاهش به غربت زینب

یک نگاهش به سوی جانان ست

لحظه های تلاطم عرش و –

لحظه های عروج قرآن ست

ضربه‌ی تیغ ها رقم می زد

غرق خون،‌ اعظم مصائب را

«أم حسبت…» به روی نی بردند

سر زخمی نجم ثاقب را

شاعر: یوسف رحیمی

ز هر طرف به کمان تیر غم زمانه گرفت

دل مرا که بسی بود خون، نشانه گرفت

چو جدّ خویش علی سال ها به خانه نشاند

ز دیده ام همه شب اشک دانه دانه گرفت

هنوز خانه ی زهرا نرفته بود ز یاد

که آتش از در و دیوار من زبانه گرفت

سپاه کفر به کاشانه ام هجوم آورد

مرا به زمزمه و ناله ی شبانه گرفت

ز باغ فاطمه صیّاد، مرغ سوخته را

دل شب آمد و در کنج آشیانه گرفت

سر برهنه و پای پیاده بُرد مرا

پی اذیتِ من بارها بهانه گرفت

هنوز خستگی راه بود در بدنم

که خصم تیغ به قتلم در آن میانه گرفت

هزار شکر که زهر جفا نجاتم داد

مرا به موج غم از مردم زمانه گرفت

چه خوب اجر رسالت گرفت آل رسول

که گه به زهر جفا گه به تازیانه گرفت

گرفت تا سمت نوکری ز ما «میثم»

مقام سروری و عشق جاودانه گرفت

شاعر: غلامرضا سازگار

۲ مهر ۱۳۹۰ | پیوندک |
ارسال دیدگاه

*

code

KHAMENEI KHAMENEI